تبليغاتX
چند وقت یه بار

دیروز تو ماشین نشسته بودم و خلاف عادت رادیو گوش می‌دادم. یه آهنگ سنتی گذاشته بود. منم رو فرمون رنگ گرفته بودیم. وقتی پشت چراغ وای‌سادم تازه متوجه شدم طرف داره می‌خونه: هر ب....رگه‌ی‌ رأی ما..... در این رو....ز بزر..گ...

+ 91/02/15  17:20  - 

این یارو سفیدا هس بهارا تو هوا پخش و پلا می‌شه؟ آدمو یاد اون کارتون ژاپنیای قدیم می‌ندازه.

+ 91/02/09  17:28  - 

سرعت دانلود ثبت کرده‌م، چند؟ چهل و هفت بایت بر ثانیه.
+ 91/02/08  11:29  - 

به کسی که بتواند بهترین، دقیق‌ترین و موجزترین تعریف را برای اصطلاح زیر پیشنهاد دهد، هدیه‌ی مجازی نفیسی از طرف مدیر این وبلاگ تعلق خواهد گرفت.

سلف‌اسکلیزاسیون

+ 91/01/12  21:34  - 

آقا من راهشو پیدا کردم. اگه آدم اول عید کلن برنامه­ریزی نکنه آخرش از این که فقط خورده خوابیده افسرده نمی­شه.
+ 91/01/10  23:32  - 

قدیم‌ها، قبل از این که گودر به وجود آید آدم‌ها می‌رفتند برای هم کامنت می‌گذاشتند، نظر می‌دادند یا همین‌طوری به هم سر می‌زدند. گودر که آمد یک جورهایی که هیچ وقت درست سر نیاوردم این چیزها منتقل شد به گودر. من هیچ‌وقت البته از گودر استفاده‌ای جز «خواندن» پست‌های جدید نکردم. بعداً که گودر از میان رفت، یا در واقع کاربردش محدود شد به همان استفاده‌ی من، متأسفانه به جای آن‌که آن روابط قدیمی احیا شود کلاً ملت بی‌خیال روابط میان‌بلاگی شدند. این وقایع البته مصادف شده بود کلاً با کمرنگ شدن فعالیت وبلاگ‌نویسی بنده. پارسال بنده کلاً ۴۶ تا پست گذاشتم که از ابتدای شروع به کارم یک رکورد محسوب می‌شود. پست عید هم نگذاشتم که این هم تا جایی که به خاطر دارم بی‌سابقه است. راستش اگر روابط به شکل سابقش وجود داشت شاید اینهمه کم‌کار نمی‌شدم. دیدن این که یک آدمی که کمی می‌شناسی و برایش احترام قائلی برایت یک چیزی نوشته، خوشش آمده، یک فکری شبیه فکر تو داشته، این چیزها بود که بیشتر آدم را قلقلک می‌داد برای نوشتن. [این اواخر البته رد عزیز یک کامنت برایم گذاشته بود -که از همین جا بهش سلام می‌کنم- و همین‌طور الف.میم. گرامی که هیچ وقت افتخار آشنایی خاصی باهاش نداشتم. ولی کلاً ارادت دارم.] توی ریدر من فقط تعداد لایک می‌دیدم و گاهی اسم همین دوستان را جزو لایک‌کننده‌ها که خودش کمی دلگرمی بود. الاًن واقعاً دلگرمی زیادی نمانده. البته این هم هست که من زمانی وقت بیشتری برای وب‌گردی داشتم و آدم‌هایی هم که در وب می‌شناسم احتمالاً همین‌طور. شاید اصل قضیه هم همین باشد. این که ماها دیگر قدیمی شده‌ایم و حالا دور، دور کسان دیگری است. همین است؟ یا چیز دیگری است؟

+ 91/01/03  0:23  - 

دیشب رادیو هفت یه آهنگ گذاشت که کاملاً فراموش کرده بودم. اون که می‌گه:
به دریاهای محنت
بجو راز محبت
اگر داری امید ساحل ای دوست
مشو از زورق دل غافل ای دوست
من که بچه بودم، این طوری می‌شنیدم:
به دریاهای محنت
به جوراز محبت
بعد قشنگ یه معنی‌ای‌ام پیدا کرده بودم برای «جوراز» که هر چی فکر می‌کنم یادم نمی‌آد.

+ 90/12/22  20:59  - 

کاش به بایگانی کاملی از خواب‌های نوع بشر در طول تاریخ دسترسی داشتم. آن وقت می‌توانستم یک مطالعه‌ی ژانرشناسانه بکنم و ببینم مثلاً بعد از ظهور رمان چه تغییراتی در نوع خواب‌ها پدید آمده. یا بعد از ظهور سینما...

+ 90/12/20  20:53  - 

چند روزه دارم فکر می‌کنم اون طعم اربیت که خیلی خفن بود و هرچی می‌گشتم نمی‌فهمیدم یعنی چی و فک می‌کردم شاید گریپ‌فروت باشه چی بود اسمش؟ یادم نمی‌آد.

+ 90/11/12  21:55  - 

بودای به نیروا رسیده هم غبطه‌ی آرامش الآن آقای اکا را می‌خورد؛ الآن که دوازده ساعت به امتحانی مانده که خواندن درسش دو هفته‌ای وقت می‌خواهد و آقای اُکا هیچ چیز نخوانده، آن وقت آمده اینجا دارد پست می‌گذارد.

+ 90/11/02  21:5  - 

دیگه همینمون مونده «ورزشکاران، دلاوران...» بذاریم رو تصویر جایزه گرفتن فرهادی. جمع کنیم دیگه بابا.

+ 90/10/28  22:10  - 

کسانی هستند که همه‌ی لذات را از خود می‌گیرند و عمرشان را صرف این می‌کنند که در یک زمینه خفن شوند و نامشان جاودانه گردد. اما متأسفانه خودشان پس از مرگ نمی‌توانند از جاودانگی نامشان لذت ببرند. از اینان مباش. (اکا خفف الله عنه)
+ 90/10/12  10:3  - 

یک نفر یک عکس دست‌جمعی با ما داشته و اسم ما را زیرش نوشته بوده. بعد روی حساب این تصادف‌های احمقانه، این طرف با یکی از هم‌کلاس‌های دبستان ما «دوست» بوده. این است که یکهو می‌بینی گوشی‌ات زنگ می‌خورد و هم‌کلاس قدیمی «اگه گفتی من کی‌ام» در می‌آورد و  از سرنوشت خودش و باقی هم‌کلاس‌ها می‌گوید و ابراز علاقه می‌کند که دست‌جمعی با هم بروید مدرسه. و بعد از بیست دقیقه که بالاخره قطع می‌کنی، داری فکر می‌کنی که چطور باید طرف را پیچاند.
حتی اگر در همه‌ی عمرتان یک صفحه‌ی فیس‌بوک را ار بالا تا پایین ندیده باشید، فیس‌بوک شما را راحت نمی‌گذارد.

+ 90/09/17  13:4  - 

توی ساندویچی‌ای در خیابان فاطمی نشسته بودم و ساندویچ مرغم را گاز می‌زدم. مردی در میز مقابل منتظر غذا بود و در همان حال با تلفن همراه صحبت می‌کرد و تلویزیون هم نگاه می‌کرد. در این زمان دیدم که یک سوسک در کنار پایش راه می‌رود. مرد که پاهایش را در جا تکان می‌داد، پایش به سوسک گرفت و آن را چپه کرد. سوسک شروع کرد به دست و پا زدن بی‌حاصل. نگاهی به ساندویچم انداختم و پس از اطمینان از محتوایش ماجرا را دنبال کردم. مرد بعد از مدت کوتاهی پایش را از زمین برداشت تا روی آن یکی پایش بیندازد. سوسک از این فرصت استفاده کرد و پای مرد را چسبید و با آن بالا رفت. مدتی تردید کردم که ماجرا را به مرد بگویم یا نه که پایش را دوباره زمین گذاشت و دیدم که سوسک دارد روی کفشش راه می‌رود. وقتی نزدیک بود که به جورابش برسد، با دست به او اشاره کردم و گفتم یک سوسک روی کفشتان است. مرد بدون این که مکالمه‌اش را قطع کند، سوسک را زمین انداخت و کشت و با لبخند و حرکت سر از من تشکر کرد. در همین حال ساندویچ او را هم آوردند و مشغول خوردن شد. زنی در میز کناری نشسته بود که یک لحظه فکر کردم بعد از شنیدن این مکالمه دچار تعجب شده اما گمان می‌کنم حالت طبیعی صورتش آن‌طور بود. چون چند دقیقه بعد که غذایش را آوردند، او هم با خونسردی مشغول خوردن شد.

+ 90/09/09  20:40  - 

آفتابی این قدر درخشان و هوایی به این سردی؟ مطمئنم کسی ما را به ریشخند گرفته.
+ 90/09/08  14:40  - 

تصویر زیر یادآور کدام یک از ابیات دل‌انگیز خواجه‌ی شیراز است؟ (+)

+ 90/08/30  17:33  - 

پریشب شغل ایده‌آلم را پیدا کردم. رفته بودیم کنسرت و دید چندانی نسبت به نوازندگان و خواننده نداشتیم. این بود که متوجه اطراف سالن شدم و در همان حال بود که آن سه نفر را دیدم. کارشان این بود که افرادی را که دوربین درمی‌آوردند پیدا می‌کردند و توی سر و صورتشان لیزر می‌آنداختند. در یک آن آن‌ها را پیدا می‌کردند و در یک حرکت و خیلی دقیق لیزر را توی صورتشان می‌انداختند. گاهی ده-بیست ثانیه لیزر را نگه می‌داشتند تا طرف خوب شیرفهم شود. تصور کنید که هر شب دو سه ساعت را صرف لیزر انداختن توی چشم بقیه کنید و برای این کار به شما حقوق هم بدهند.
+ 90/08/28  20:25  - 

چرت محض است مگر، میل کبابی دارد

+ 90/08/24  22:41  - 

+ 90/08/08  23:59 

بعضی آهنگ‌ها هستند، که وقتی پخش می‌شوند آدم دستش نمی‌رود قطعشان کند. انگار بخواهی شاخه‌ی درختی را ببری.

+ 90/08/06  14:22  - 

آفتاب پاییزی از آن نعمت­هایی است که گمان می­کنم در بهشت هم از طبقه­ی پنجم به بالا ارانه می­شود.

+ 90/08/04  19:42  - 

بهشت تو حیاطش، خیمه زده استیجاری
کعبه با ضریحش، عکس می‌گیره یادگاری

+ 90/07/18  20:16  - 

من عاشق اون «راستی»‌ام که قبل پیشنهاد تبادل لینک می‌نویسن. یعنی اتفاقی اومده بودم اینجا یهو یادم افتاد این کارم می‌شه کرد...
+ 90/07/16  18:55  - 

به آنان بگویید
چنین بود سرگذشت من
در راه‌بندان زادم
در راه‌بندان بالیدم
و در راه‌بندان به خیال ابدیت پیوستم

+ 90/07/06  22:14  - 

اگر اوضاع همین طور پیش برود، تا دو سه سال دیگر از شفیعی کدکنی هم یک دکتر حسابی دیگر ساخته می‌شود که با استفاده از حکایت‌ها و شایعات و دروغ‌های اطرافش می‌شود یک فرهنگ عامیانه نوشت.

+ 90/07/01  23:42  -