حالا بعد از همهی اینها که گذشته، پست اول را باید کِی بگذاری؟ توی پستت باید چه بنویسی؟
آدم کِی فراموش میکند؟ وقتی زلزله میآید و همه چیز خراب میشود، کی، چه وقت، اولین شوخی را میکند؟ کسی هست که سال سی و دو را یادش باشد؟ میخواهم بدانم اولین بار کِی توانسته برود بستنی بخورد؟ میخواهم بدانم کِی، چطور همه چیز دوباره عادی میشود؟
هیچوقت عزیزجان. هیچوقت. ولی بالاخره یک روز باید وانمود کنی که یادت رفته.
دارم فکر میکنم وقتی که برگردد، چه شکلی شده است. دربارهی من چه فکر میکند که بعد از بیست روز تازه فهمیدهام. دارم فکر ميکنم باز میتوانیم مثل قبل شوخی کنیم یا نه. هنوز مثل قبل میخندد یا نه.
نمیدانم چرا تصویر خیالیام از او، اینقدر شبیه تصویر اکاست، بعد از برگشتن آلیوخا.
نمیدانم چرا چیزهایی که باید فقط خیالی باشند، واقعی میشوند.
توی گوگلریدر ِ آقای اکا پانصد-ششصد تا آیتم نخوانده روی هم تلنبار شده.
آگاهان میگویند این ابتدای راهی است که درنهایت به ترک فضای اینترنت منجر میشود.
گاهی از خودم میپرسم کدومش بدتره؟ اینکه بدون کاپشن از خونه بری بیرون و نصف روز بارون بخوری؛ یا اینکه با کاپشن بری همهی روز زیر آفتاب عرق کنی...
زندگی کردن مطابق آرمانها هزینههای خودش را دارد.
ایضاً گاهی که بطری ماءالشعیر را دست میگیرد و جرعه جرعه میخورد و بعد ماءالشعیر از کنار لبش شره میکند لای ریشهاش...
«نه بابا پسر بود! من فکر میکردم اون دختره، اون فکر میکرد من دخترم.»
دارم فکر می کنم اگه هر دو با اسم دختر چت کرده بودن واسه چی قرار گذاشته بودن...
یکی از اقوام دور ما هست... دختری است که دو سالی از من بزرگتر است. اولین دادهای که از او در ذهنم ثبت شده، مال وقتی است که در منزل یکی از اقوام، دو سر یک الاکلنگ نشسته بودیم. یادم هست که موقع برگشتن ماشینشان جلوی ما بود و من از شیشهی عقب میدیدمش. و بعد نفهمیدم کی غیبشان زد. دومین داده خبر ازدواجش بود که چند ماه پیش شنیدم. سومین داده چند روز پیش ثبت شد و آن این بود که شنیدم چایی دوست ندارد.
گاهی که آقای اُکا موقع شببیداری نوروزی، تهلیوان تهلیوان، بطری دلستر را خالی میکند، و در هوای خنک شبهای فروردین از پنجره به بیرون نگاه میکند، این فکر از سرش میگذرد که استعدادش را دارد الکلی قهاری شود.
آدم از خودش بدش میآید وقتی میبیند حال خودش خوب است و حال هیچ کس دیگر نه. آن هم وقتی کس دیگر تو باشی. بیا برایت تعریف کنم.
من از عید خوشم میآید. توی سال گاهی قر میزنم که چرا ما این همه فامیل داریم. ولی عید که میشود، دوست دارم این رفتن و دیدنشان را. آدمهایی که توی سال همین یک بار میبینیمشان. فوقش دو-سه بار دیگر. خاله و دایی و عمه و عموی پدر و مادر. آدم خشکش میزند که اینقدر مهربان سلام و روبوسی میکند این دایی و خاله. من خر نیستم. وقتی آن کارمند بانک هی الکی میخواهد مهربان و خوشزبان باشد میفهمم. حالا هم میفهمم که راست میگوید این خاله. امروز از پسر یکی از خالهها پرسیدم یادش هست اسم آن بازی میکرو چه بود که وقتی بچه بودیم آنجا بازی میکردیم؟ بیمن؟ بممن؟ وقتی بچه بودیم، گاهی میگذاشتنمان آنجا. یادش نبود... بیشترشان مریض شدهاند. نصفشان قند دارند. یکی از خالهها از قند مرد. اول خانهنشین شد، بعد کور شد، بعد مرد. یکی از داییها بعد عید باید قلبش را عمل کند، و بعد حرف آن دایی پیش میآید که چل سال پیش مرده از سرطان. بعد -باور کنی یا نه- وسط این همه مریضی، این دید و بازدید جدی خوب میکند حال طرف را. آدم نمیفهمد چطوری است. این همه آدم که ازشان دوری ولی سالی یک بار که میبینیشان اینقدر نزدیکاند به تو. و همیشه پر از چیزهای عجیب که نمیفهمی چطور تا حالا نمیدانستهای. پارسال تازه فهمیدم که آن خاله بچه نداشته و این دختر که دارد را از پرورشگاه آورده. آن یکی دایی که خانهشان ته شهر است، بازاری بوده، بعد معلوم نیست خواب میبیند یا چه که ول میکند همه چیز را همهی عمرش را معلمی میکند. شوهر آن یکی خاله عضو نهضت آزادی بوده و قبل از انقلاب رفته قزلقلعه. آدم فکر میکند که این آدمها چقدر قصه دارند برای خودشان، چقدر چیز دارند که میشود شناخت، چه چیزها که نمیشود نوشت از این آدمها.
آن خاله که خیلی سن دارد، از مادربزرگم بیشتر، هر سال که میرویم پیشش هی حرف میزند و آدم خوشش میآید از حرف زدنش و صافیاش. و تا پیارسال هر سال وسط بیستدیقهای که نشسته بودیم میگفت هرشب به خدا میگوید که دوست ندارد بمیرد. پارسال ولی نگفت. وسط حرفهایش گفت خسته شده، ولی باز گفت که دوست ندارد چیز سیاه و دمپایی قرمزش را نشان دارد که گفته برایش بخرند. امسال هیچکدام را نگفت. دمپایی قرمز هنوز پایش بود.
یه دفعه وقتی بچه بودم، یه بادکنک باد کرده بودم میخواستم درست سر تحویل سال بترکونمش. یادم نیس سوزن از دستم افتاد یا چی... ولی آخرش دقیقاً همون لحظه نشد.
در حاشیهی جزوهاش نوشت: او اصلاً زیبا نیست. مگر آن که زیبایی روستایی را بپسندی... آن وقت کمی. علاوه بر این سعی هم نمیکند باشد. به نظر میرسد چیزهای فمنیستی زیاد خوانده. در حرکاتش نوعی بیقیدی و اغراق عامدانه برای گریز از دخترانگی معهود هست.