تبليغاتX
چند وقت یه بار

حرف اینه که اگه اوضاع بخواد این‌طوری پیش بره، بعداً که نگا کنی، اونقدرا مهم نیس کی شروع کرده. می‌شه مث قضیه‌ی حماس و اسرائیل. حق با کیه؟ با حماس که آدم مغزشویی می‌کنه می‌فرسته برن تو سوپرمارکت بقال و پیرزن بکشن شهید شن، یا اسرائیل [...] که با خمپاره پناهگاه سازمان مللو می‌زنه؟ نرسه اون روز.
+ 88/10/08  20:43  - 

اللــــــــــــــهُ اکبـــــــــــــــــَر!
اللــــــــــــــهُ اکبـــــــــــــــــَر!
...
[نیم‌ساعت بعد]
شب بخیـــــــــــــــر! داداشو سلام برســـــــــــــــــــــــــــــــون...
شب شمـــــــــــــام بخیـــــــــــــر! بزرگیتونــو می‌رسونــــــــــــــــــــــم...

+ 88/10/03  17:18  - 

- رسیدم خونه زنگ می‌زنم... می‌خوام دستمامو بکنم تو جیبم.

+ 88/09/24  19:36  - 

+ 88/09/17  21:40 

جیزز! دعام گرفته جام جم پارازیتی شده!

+ 88/09/16  21:55  - 

از دور که نگاه کنی... دارم به آینده‌ی خیلی دور فکر می کنم.
توی کتاب تاریخ دبستان، یک دوره‌ای بود به اسم حکومت‌های ترک‌نژاد. انگار همه‌اش یک چیز است. انگار نه انگار که این‌ها زده‌اند همدیگر را منقرض کرده‌اند. عقب که بروی، دشمن‌ها با هم یکی می‌شوند. یا برای اروپایی، خاورمیانه یک چیز است. نمی‌فهمد افغانی برای ایرانی چه معنی دارد عرب حاضر است چه کارها بکند که با ایرانی یکی نباشد. اروپا خودش هزار تا رنگ دارد. برای ما، دوسه هزار سال مصر باستان، سرجمع یک چیز است. فرعون. بیست و چند قرن انگار یک سال باشد. یک جایی نمی‌دانم از کجا اسکندر را با ذوالقرنین یکی شد، ولی می‌دانم برای چند صد سال یکی ماند. از دور که نگاه کنی این طوری می‌شود... تاریخ ادبیات پر از آدم‌هایی است با سه‌چاهار قرن فاصله که یک تذکره‌نویس‌ یک بعدازظهری نشسته یکی‌شان کرده. برای ما چشم‌بادامی، چشم‌بادامی است حتی اگر ژاپن و چین صد سال با هم جنگیده باشند. برای مردم حافظ و سعدی و مولوی یک چیزند. کار ندارند که کی صوفی است، کی دارد به صوفی‌ها فحش می‌دهد. همه شاعر عارف حکیم‌اند. این که سهل است. پروین اعتصامی و شهریار هم با اینها فرق ندارند. «قرون وسطا». قرون وسطا هزار سال است. پر از آدم و زندگی و مردن و آرامش و کثافت و جنگ و صلح، برای ما همه‌اش شده ارباب و کلیسا. دارم می‌گویم از دور که نگاه کنی همه چیز در هم فرو می‌رود. قرن بیستم با همه‌ی بهشت و جهنمش می‌شود یک چیز.
یک روزی می‌رسد، که یک کسی، از یک جایی خیلی دور به ما نگاه می‌کند یا چیزی درباره‌ی ما می‌خواند. آن روز، آنقدر ما کوچک شده‌ایم که او ممکن است با دیدن اسم جنبش سبز بی‌درنگ فکر کند که حتماً این چیز در اعتراض وخامت اوضاع محیط زیست در ابتدای قرن بیست و یکم شکل گرفته بود.

+ 88/09/14  0:4  - 

- روز مزخرفی بود.
- مگه روز خدام بد می‌شه مؤمن؟
+ 88/09/09  22:17  - 

موقعی هست قبل از غروب، که من هر طور هست سعی می‌کنم حواسم پرتِ چیزی باشد بس که موقع گندی است.
روزهای ابری مث امروز، آن زمان گند در تمام طول روز بسط پیدا می‌کند.

+ 88/09/08  21:9  - 

ریش آرخه‌ی مرد است.

+ 88/08/29  13:30  - 

خدایا! پارازیت پارازیت‌اندازان و بدخواهان نهضت را به خودشان برگردان.
+ 88/08/27  21:11  - 

+ 88/08/18  21:31  - 

دستم نمی‌ره بنویسم خوب شد رفتی. سر بلند کن ببین به چه روزی افتادیم.
+ 88/08/08  13:52 

اتاق نور جایی است که آدم در آن احساس الوهیت می‌کند. چون می‌تواند با بالا و پایین کردن یک دکمه انسان‌ها را غیب و دوباره ظاهر کند.
+ 88/08/02  23:13  - 

بعضی آدما هستن، که جمعاً یه ربع باهاشون حرف نزده‌ین، بعد هر وقت می‌بینن سه چهار نفری وای‌سادین یه جا، می‌آن بی‌صنم، رندم برا یکی نوشابه وا می‌کنن می‌رن. به نظرم اینا –در کنار موجوداتی چون گیاهان سبزینه‌دار- از جمله موجوداتی هستن که دنیا رو به جایی قابل زیست تبدیل می‌کنن.

+ 88/07/29  18:48  - 

اینطورام که می‌گی نیست... فکر کن به روزی که ذهنت پر شده باشه از جاها و آدما و موقعیتایی که هر چند وقت یه بار، یاد یکیش بیفتی و چشاتو تنگ کنی، دندونتو رو گوشه‌ی لبت فشار بدی و ته ذهنت دنبال این بگردی که اینو کجا خوندی و بعد یادت نیاد. می‌بینی؟ باز داری لبخند کج می‌زنی پسر جان.

+ 88/07/25  23:3  - 

کوچه ساکت بود، و هوای خنک و چراغ‌ درگاه خانه‌ها توی شب کاری می‌کرد که فکرهای چرت و پرتم را که زیر لب می‌گفتم قطع کردم. حس کردم باید یک حرف درست و حسابی‌ ِ فیلسوفانه و فصیح بزنم، یک چیزی که طنینش آنجا، بین همه‌ی آن چیزها بماند. ولی هرکاری کردم، هر چه منتظر شدم، هیچ چیز به فکرم نرسید.

+ 88/07/22  18:54  - 

نمی‌دونم چرا از انحطاط نامجو متأسف نیستم.

+ 88/07/20  17:40  - 

تأملات بی‌سود- 1

فلسفه‌ی دنیا دو روزه
هر شبش کنیاک و دوده


ادامه‌ی مطلب
+ 88/06/26  1:2  - 

دیگر استرس نداشته باشید. اکا استرس را کشته است.
+ 88/06/16  23:24  - 

مجری سحر کانال یک منو به خودزنی می‌ندازه.

+ 88/06/11  22:9  - 

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم هر اتفاقی که می‌افته تقدیر خداست. تصمیم خداست. فکر می‌کردم اگه کسی داستان بنویسه، یا فیلم بسازه، تقدیر خدا رو ندیده گرفته. کاری رو که خدا نکرده بهش بسته.
برای همون موقع خوب بود. ولی حالا که نگاه می‌کنم... خوب شد که دیگه این‌طوری فکر نمی‌کنم.

+ 88/06/08  22:44  - 

نه ایشان دانستند و نه کس که در غیب چیست. و زمانه به زبان فصیح آواز می‌داد و لکن کسی نمی‌شنود.
+ 88/06/03  23:26  - 

کلاً یک کار شرافتنمندانه‌ای که می‌شود کرد این است که به جای چرت و پرت نوشتن، آدم فقط از سلین نقل قول کند.
+ 88/06/02  17:27  - 

- در اينجا هم قشري از جامعه که در موضع اقليت قرار گرفته بودند، رنجور شدند. روي اين جريان رنجور سرمايه گذاري شد. شما اقليت نبوديد و راي شما را خورده اند. براي گرفتن رايتان به خيابان ها بياييد و از حق تان دفاع کنيد... وقتي آقاي موسوي آمدند خيلي از اصلاح طلبان گفتند ما پيروزيم و اگر چنين نشد تقلب صورت گرفته است. و اين را به نوعي القا کردند و اين متناسب با يک کار رقابتي نيست.
- فکر نمي کنيد اگر اصلاح طلبان چنين نفوذ و قدرتي در بين مردم داشتند به جاي القاي پيروزي به راحتي مي توانستند پيروز انتخابات شوند؟
(+)

+ 88/05/29  20:45  - 

در زمانی که جهان شرق و غرب در تب جنگ یا غوغای انقلابی بود، در زمانی که حتی کسانی که خودشان را نویسنده می‌دانستند تسلیم این توهم شده بودند که تاریخ بسی بزرگ‌تر از انسان و حقیقت است، و این توهم که اندیشه‌های انقلابی مهم‌تر از زندگی انسانی هستند، کافکا شخصی‌ترین فضای انسانی را ترسیم و از آن دفاع کرد... کافکا همچون آدم غریبی گرفتار وسواس جلوه‌گر می‌شود. در قیاس با توفان تاریخ که همه چیز را می‌روبد، تجربه‌ای که کافکا عرضه می‌کند نحیف است... اما دقیقاً به همین ترتیب بود که کافکا راه خودش را به سوی تجربه‌ها و احساسات بنیادین انسان معاصر گشود.

+ 88/05/06  12:10  -