تبليغاتX
چند وقت یه بار

تازگی‌ها... آلیوخا... گاهی بین روز یکهو می‌شینم... هر جا که شد... سرمو توی دستام می‌گیرم... چشم‌هام رو می‌بندم و زیر لب تندتند می‌گم: «کاشکی زندگی همین باشه... کاشکی زندگی همین باشه...»

+ 86/07/30  21:1  - 

ببینم امشب پسر جوانی بین ساعت نُه تا نه و بیست دقیقه در حالی که کیفی بر دوش و کیف دیگری در دست داشت و سکوت شبانه‌ی کوچه را با تلاش‌های ناشیانه‌اش برای سوت زدن می‌شکست از زیر پنجره‌ی شما نگذشت؟ صرف نظر از این که چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد من بودم.

+ 86/07/29  23:47  - 

وان جکوزی سای‌تک، فرصتی برای رؤیاپردازی

واقعاً آدم چی می‌تونه بگه...

+ 86/07/28  17:49  - 

بچه که بودم پدربزرگی داشتم که هی سیگار می‌کشید و هی بهش می‌گفتن نکش ضرر داره... بعد اون می‌گفت:

«می‌کشم که کلک کنده شه.»
+ 86/07/27  16:59  - 

توی اتوبوس ایستاده بودیم و داشتیم تاریک شدن هوا را بین آن کوچه‌ها تماشا می‌کردیم که گفت: «بیا سرمونو از پنجره ببریم بیرون... شاید یه تیری... درختی... چیزی بکّنه ببرش...»

+ 86/07/25  19:34  - 

امشب وقتی داشتیم از کنار برج میلاد رد می‌شدیم، ماه فقط تا کمرش بود.

+ 86/07/24  23:43  - 

دارم به اون سربازه فکر می‌کنم که پشت سر ما بود و وقتی داشتیم می‌رفتیم شده بود سه تا سرباز که عین سینما زل زده بودن به ما و با خودشون می‌گفتن اینا چه [...]ایی‌ان...

+ 86/07/23  23:15  - 

یکی از شب‌های تابستان گذشته بود که اُکا هنگام قدم‌زنی شبانه آخرین آدامسش را هم به بیرون تف کرد، دستی به روی صورت زبرش کشید و گفت: «ریش درآورده‌م... آدم مثل خیار رشد می‌کنه.»
+ 86/07/22  18:41  - 

این دفعه که «مدار صفر درجه» رو داد و تموم شد، لیست منابع و مآخذشو ببیند... نوشته دنیای سوفی... و اهل فن واقفن که این یعنی چی...

+ 86/07/21  22:40  - 

باید بگم که روز احمقانه‌ای بود... کافی بود اتفاقائی که صبح تا ظهر برام افتاده رو بنویسم... می‌تونستم به عنوان یه داستان پست‌مدرن مزخرف که نشون‌دهنده‌ی پوچی زندگی انسان قرن بیست و یکه قالبش کنم...

+ 86/07/20  15:36  - 

گوشی‌م زنگ می‌خوره. نوشته home. صدای ناشناسی می‌پرسه آقای رستگار؟ من می‌گم «نه» و قطع می‌کنم... احمق نباش. مسأله عدم قطعیت پست‌مدرن نیست. مسأله فقط یک اشتباه احمقانه در گوشی یا شبکه‌ی مخابرات یا یک چیز احمقانه‌ی دیگه‌ست.

+ 86/07/18  0:25  - 

نگران نباش آلیوخا چیزی نیست... این هوای مزخرف پاییزه که توش هر چی استارت بزنی... هر چی استارت بزنی... زندگی روشن نمی‌شه... تو رو خدا اینقدر این قدر ساده نباش... کی زورش می‌رسه زندگی رو هل بده؟ مجبوری پارکش کنی و بری...

+ 86/07/16  22:48  - 

هوا تاریک شده بود که اُکا با خود گفت بهتر بود لباس گرم‌تری می‌پوشید و بعد از احمقانه بودن این فکر لبخند زد. دستانش را بیشتر در جیب فرو برد و به سمت ریل راه‌آهن پیش رفت. وقتی به ریل رسید دو شستش را زیر چانه گذاشت و سرش را به آرامی از جا درآورد. سر را روی ریل گذاشت طوری که چشمانش رو به بدنش باشد. بعد ساعتش را جلو چشمان گرفت و دید که ده دقیقه‌ای وقت دارد. سه‌تارش را در دست گرفت و در کنار ریل به تماشای تن بی‌سرش نشست که سه‌تار می‌زند. وقتی قطار گذشت و مخلوطی از خون و مغز روی سه‌تار پاشید دستانش هنوز داشتند روی سیم‌ها حرکت می‌کردند.

+ 86/07/16  0:35  - 

من اگه برم بهشت هرگز چیز جویدنی سفارش نمی‌دم.

+ 86/07/14  23:31  - 

آلیوخا تو رو خدا یه چیزی بگو... بگو که هستی... بگو که با خودم حرف نمی‌زنم...

+ 86/07/13  17:42  - 

اُکای جان به لب رسیده را ز پیچ و تاب این زمانه بین چگونه جان مشوش است

+ 86/07/06  22:59  - 

چیزی شبیه این... (+)

+ 86/07/06  13:55  - 

××تر از فکر ××ِ یار چه خواهد بودن؟
+ 86/07/05  21:47  - 

این طور که داره پیش می‌ره همین روزا منو به جرم روزه‌داری در ملأ عام می‌گیرن...

+ 86/07/03  16:44  - 

انتظار ندارم همه‌ی چیزایی رو که می‌گم بفهمی آلیوخا. تو اینجا نیستی و حتی اگرم بودی فرق زیادی نمی‌کرد... کم کم خودمم دارم زبون خودمو فراموش می‌کنم...

+ 86/07/03  0:24  - 

آلیوخا... داشتم فکر می‌کردم که چه خوب بود اگه دنیا یه بزرگراه بلند بود و ماشینا هی از توش رد می‌شدن و من کنارش برای خودم قدم می‌زدم و داد می‌زدم و می‌چرخیدم و ماشینا همین طور رد می‌شدن...

+ 86/07/02  1:3  -