تبليغاتX
چند وقت یه بار

-من روزای ابری ترجیح می‌دم خونه باشم...

-من روزای ابری ترجیح می‌دم نباشم.

+ 86/08/30  19:16  - 

و بعد از آن همه تلاش، دست آخر همه‌مان خیس از اولین باران پاییزی در آن قهوه‌خانه‌ی دودگرفته جمع شدیم و سعی کردیم که با چای داغ و باقالی به تسکین خود بپردازیم.

+ 86/08/28  22:24  - 

هر سال 365 روز دارد و –بین خودمان باشد- 365 تا هم شب.

+ 86/08/25  19:34  - 

یه قلیون دوسیب، یه ظرف باقالی، چهارتا چایی، یه ساعتم لم دادیم رو تخت، 4200... هر کی بره کافی‌شاپ خره...

+ 86/08/23  19:45  - 

خبر را سوزنبان پیر آورد... می‌گفت موقع عوض کردن ریل متوجه شده که چیزی مانع حرکت اهرم است. بعد دیده که یک تکّه استخوان خونی‌ست. مسیر ریل را دنبال کرده بود. همان موقع باران شروع شده بود. وقتی به بدن اکا رسیده بود، باران همه چیز را شسته بود. اما سه‌تار را که برایمان آورد هنوز بوی خون و مغز می‌داد... چه کسی تصورش را می‌کرد؟ سری آن همه فکر داشت...

آلیوخا دیگر نخندید.

+ 86/08/22  22:21  - 

گشت ارشاد به شما یاد می‌دهد دورنگر باشید.

+ 86/08/21  19:59  - 

انسان‌ها در فصل خاصی جفتگیری نمی‌کنند. هنگامی که جنس نر آماده‌ی جفتگیری می‌شود، صدای «پیس!» از خود درمی‌آورد. تحقیقات نشان داده که جنس ماده این صدا را از فاصله‌ی 300 متری می‌شنود و تعقیب می‌کند.

+ 86/08/20  21:16  - 

راستش را بخواهی آلیوخا مدت‌هاست که دیگر تو را به یاد نمی‌آورم… نه چهره‌ات را و نه هیچ چیز دیگر را... از تو تنها همین چند حرف برایم مانده... آلیوخا می‌توانی سرزنشم کنی... می‌توانی از من متنفر باشی... فقط بگذار برایت بنویسم...

+ 86/08/19  17:44  - 

دیشب وقتی وارد آشپزخانه شدم ساعت 0:00 را نشان می‌داد. به هر حال مهم نبود. چون ساعت آشپزخانه کمی عقب است.

+ 86/08/18  17:30  - 

شبی که اُکا مرد، همه‌ی ما خانه‌ی کاستادو جمع بودیم. از کمی بعد از غروب باران وحشتانکی می‌بارید و ما کنار شومینه‌ی هیزمی شعر می‌خواندیم. آلیوخا هم با ما بود. نمی‌دانم اُکا چه طور راضی‌اش کرده بود که تنها بیاید. او تازه از سفر طولانی‌اش برگشته بود و دوست داشت همه را ببیند. مثل این که اُکا به بهانه‌ی سردرد در خانه مانده بود. خبر را سوزنبان پیر آورد...

+ 86/08/17  23:40  - 

حقیقتی که در مورد قهوه وجود دارد این است که بویی به مراتب بهتر از مزه‌اش دارد و... باید اذعان کرد که این حقیقت کم‌اهمیتی است که ربط خاصی به مسائل مهمی که اکنون درگیر آن هستم ندارد...

+ 86/08/16  22:21  - 

می‌توانید ما را بنویسید آقای کارور. فرقی به حال و روز سیاه ما نمی‌کند.

+ 86/08/14  22:39  - 

باید عادت کنم. تو نباشی و من بروم دانشگاه. تو نباشی و من پرسش‌نامه‌ها را کپی کنم. تو نباشی و من بروم کتابخانه. تو نباشی و من یادم باشد غذا رزرو کنم. تو نباشی و من حواسم نباشد. انگار نه انگار.

+ 86/08/12  21:53 

می‌دونی چی ناراحتم می‌کنه؟ این که آدم‌های درست و حسابی، وقتی می‌میرند می‌شوند یک مجسمه که همه می‌خواهند کنارشان عکس یادگاری بگیرند. بله... همین هفته‌ی پیش بود که با اون مرحوم...

+ 86/08/09  16:34 

آلیوخا... چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که توی این دنیای لعنتی همه چیز داره به قهقرا می‌ره جز تکنولوژی. بعد لبخند زدم و گفتم بهتره بیشتر از این پرت و پلا نگم. مسأله این دنیای لعنتی نیست. مسأله اینه که... مسأله اینه که من ته کشیده‌م.

+ 86/08/06  18:26  - 

occa: barande nobele adabiat 2007 bud… gofte az iran motenafferam…

occa: he he... khob goftam shayad barat jaleb bashe...

kastado: are, shenidam

occa: ... yani shenide budi...

kastado: are valla

occa: na... manzooram in nabud ke khali basti... manzooram in bud ke:

occa: manzooret az shenidam in nabud ke harfeto shenidam

occa: in bud ke ghablan in ro shenide budam

occa: he he...

kastado: are

occa: che maskhare...

occa: che bahse ahmaghane`i...

occa: he he

kastado: ghablan shenidam

occa: bia edamash bedim

+ 86/08/04  12:5  - 

متأسفانه  فعلاً نمی‌تونید با آقای اُکا صحبت کنید. ایشون دیشب موقع خواب چهل تکه شدن. بله... خودبه‌خود این اتفاق افتاد...

+ 86/08/03  18:14  -