فردا شب، اگر هیچکداممان دپ نزده نبودیم، قول میدهم با هم برویم گورستان گلهای روی سنگ قبرها را تماشا کنیم.
آبان امسال خواب محشری دیدم. خواب دیدم که همان موقعها تصادف کردهام و بقیهی پاییز و زمستان را توی کما بودهام. بعد بهار بود و من به هوش آمده بودم.
HELP! I MADE A YAHOO 360 ACCOUNT BY ACCIDENT! HOW DO I DELETE IT?
You cannot really delete your Yahoo! 360° without first deleting your Yahoo! ID from the web. The best way to do something about it without deleting your Yahoo! ID is just to not go on it. Just abandon your page…
اُکا از این مثال برای نشان دادن پارادوکس درونی سازوکارهای مدرن و هدف غایی مدرنیته استفاده میکند. او میگوید: «رسانهها قرار بود نیازهای اطلاعاتی فرد را برطرف کند اما در عمل حریم شخصی او را مورد تجاوز قرار داده و با بستن راههای برونرفت از این بنبست، این پارادوکس را در شکلی دیالکتیکی بازتولید میکنند.»
شبهایی که آدم به افسردگی توأم با بطالت گرفتار میشه، نیمساعت یه بار میاد به اینترنت سر میزنه، و هر بار که میبینه خبر جدیدی نیست بر افسردگی و بطالتش افزوده میشه...
برزویهی طبیب پزشک انوشیروان میگه که من سیزده سال در میان ادیان مختلف گشتم... از یهودیت و مسحیت و زردشتیت و دینهای هندی و غیره، و در نهایت اسلام را به عنوان کاملترین دین برگزیدم.
[واقعی، از صحبتهای حاجآقا دکتر فلانی، کارشناس یک برنامهی رادیویی]
این حاجآقا دکترهام ژانری هستند برای خودشون... حاجآقادکتر...
عروسی دختر دومی دایی بزرگ است. موها را مرتب کردهایم و کت و شلوار و کروات و این قبیل مزخرفات... ولی نمیدانیم چرا همچنان شبیه معتادها هستیم... گویا کمی شعور و بورژوامآبی کم داریم.
چتر؟ نه... البته که نه... باید کیفو بندازی رو دوش و دستا رو بکنی تو جیب و کلاه کاپشنو بکشی سرت و خیلی خسته راه بری... چند تا فحشم بذاری سر زبونت نثار زمین و آسمون و هر چیز دیگهای کنی که جلو روت سبز میشه...
بهترین ایدهای بود که تا به حال به ذهن آقای نویسنده رسیده بود. اگر آن را مینوشت، در یک مجلهی معتبر چاپ میشد و آیندهاش دگرگون میشد. البته... خدا را شکر خودش این را نمیدانست... تند تند داشت توی میدان ونک راه میرفت و فقط جلو پایش را نگاه میکرد. ناگهان دید که یک جفت پا جلویش ایستاد و هر طرف که رفت نگذاشت رد شود. سرش را بالا کرد. صاحب پاها گفت: «سَـــلام!» «سلام... ببخشید...» «منو نمیشناسی؟» «چرا ولی... بذارید...» «ببین منم! دبیرستان فلان...»
«آره اما... اما... آخ... نه... خیلی خب... آره... دبیرستان... خوبی؟»
دارم سوت زدن یاد میگیرم. اما خیلی میترسم. میترسم وقتی یاد گرفتم خبری از آن حس بینظیر نشود.
occa: "piade dar payiz" ya "payize piade"?
struthiomimus: ?
occa: hamin tori...
occa: kodumesh behtare?
struthiomimus: piade dar payiz
occa: piade dar payiz...
struthiomimus: xob?
occa: hich chi
occa: vaghan hich chi
struthiomimus: ahan
struthiomimus: are
struthiomimus: nabayad loozooman chizi bashe
struthiomimus: are
occa: doroste
سیزدهمین کاغذیست که سیاه میکنم. نامههایم شبیه همه چیز هست جز نامه. آلیوخا... برایم نگهشان دار. من دارم همه چیز را دور میریزم...
یادم هست زمانی که اول دبستان بودم... همان روزهای اول... نشسته بودیم با یکی از همکلاسیها. پرسید: «دریبل بلدی؟» و من نمیدانستم دریبل یعنی چه. گفتم: «دریب؟» گفت: «آره...» همان موقع توپی آمد و به صورت او خورد و به گریهاش انداخت و مرا از پاسخ دادن خلاص کرد.
آرزوهایی که با خود به گور خواهم برد:
-زدن ملودی زلف بر باد با سوت درست و رسا
-پوست کندن یک خیار بدون حروم کردن بخش اعظمی از قسمت خوردنی اون.
-باد کردن یک آدامس حداقل به اندازهی توپ ماهوتی و حفظ آن در همان حالت.
پروکوپیوس، در کتاب «جنگهای ایران و روم» مینویسد:
در میان ایرانیان مرسوم است که وقتی بر ضدّ دشمن خود لشکر میکشند، چند سبد معین کرده، سپاهیان هریک تیری به میان سبد میافکنند... پس از بازگشت دوباره تیرها را از سبدها برمیدارند و سپس افسرانی زوبینهای باقیمانده را میشمرند. به این ترتیب عدهی تلفات جنگ معین میشود.
*
«مَمَّد تیرتو انداختی؟ داری میری مال منم بنداز...»
فکر میکردم در نامههایش با کلمات بازی میکند. فکر میکردم این چیزها را مینویسد که من زودتر برگردم... اما روزی که برگشتم اُکا واقعاً مرا نشناخت. نگاهش چند بار از روی من رد شد تا آن که من برایش دست تکان دادم. یک لحظه تردید کرد و بعد دستش را بالا برد و با دستهگل به سمتم آمد. شب بعد بود که کنار ریل پیدایش کردند.
