هوا گرم نخواهد شد. الان همهی صاحبان قدرت و سرمایهداران بزرگ همراه تعدادی
دانشمند که بتوانند میراث علمی بشر را منتقل کنند در پناهگاهی مخصوص در استوا به
سر میبرند. این شروع عصر یخبندان دیگریست و ما همه منجمد خواهیم شد.
ما مجسمههای واقعی موزهی تاریخ طبیعی آیندگانیم.
آلیوخا بگو چه چیز مرا به این روز انداخت؟ تو اینجا نبودی... برای همین دارم از تو میپرسم. بگو چه چیز مرا به این مرثیهخوان گریان بدل کرد؟ آلیوخا... وقتی بودی همه چیزم نبودی... اما وقتی رفتی من همه چیزم را دور ریختم. من فقط دنبال بهانهای برای نابودی خودم بودم. آلیوخا تو را مدتها پیش از یاد بردم... غم عشق نبود که مرا ویران کرد. من میخواستم خودم را بر صلیب بکشم و برای عزادارانم مرثیه بخوانم. کاش تو بهانه به دستم نمیدادی.
وقتی رفتی فصل آخر شروع شد. همین که برگردی برگهای کتاب به پایان میرسد.
معطل شدن تو مطب دندونپزشک و کتاب خوندن و چرت زدن و کتاب خوندن و پیاده برگشتن و قدم زدن زیر درختایی که دارن برفارو میریزن پایین و سهچهار بار برف ریختن رو سر و تو یقه و الکی فحش دادن و خندیدن تا برسی خونه... میدونم اونقدرهام رؤیایی نیست... ولی... زندگی مگه قراره چی باشه؟
من گند میزنم به شوخیهای تو
تو گند میزنی به شوخیهای من
ما گند میزنیم به شوخیهای هم
بیا این بازی کثیف را تمامش کنیم.
یکی از آرزوهام اینه که یه دفعه تنها برم مسافرت... بعد این دخترکی که تو دکهی کنترل بلیط و اینا میشینه ازم بپرسه: «تنها سفر میکنید آقای اُکا؟» بعد من فقط بگم: «بله.» بعد اون بگه: «سفر خوبی داشته باشین.» و من رد شم برم سوار اون قطاره هواپیمائه هر چی که هست بشم...
اون شبو یادته که با هم رفتیم کافه و بعد من سر راه فرانی و زویی رو خریدم؟ یادته که از اون دستفروشه یه لباس نارنجی خریدم که هیچ وقت نپوشیدم؟ تو رو خدا به من بگو... من پسر خوبی نبودم؟
اولین بار که فهمیدم اتوبوس میتواند بنز باشد، برایم نقطهی عطفی بود. همهی شالودههای ذهنیام بهیکباره فروریخت.