تبليغاتX
چند وقت یه بار

...
+ 86/10/27  20:32  - 

آخ... پس که این طور...

+ 86/10/25  17:53  - 

هوا گرم نخواهد شد. الان همه‌ی صاحبان قدرت و سرمایه‌داران بزرگ همراه تعدادی دانشمند که بتوانند میراث علمی بشر را منتقل کنند در پناهگاهی مخصوص در استوا به سر می‌برند. این شروع عصر یخبندان دیگری‌ست و ما همه منجمد خواهیم شد.
ما مجسمه‌های واقعی موزه‌ی تاریخ طبیعی آیندگانیم.

+ 86/10/24  15:18  - 

ببینم داف وجود داره؟

+ 86/10/23  21:4  - 

هه هه... تعطیل نشد... هه هه... [هیستری]

+ 86/10/22  0:26  - 

آلیوخا بگو چه چیز مرا به این روز انداخت؟ تو اینجا نبودی... برای همین دارم از تو می‌پرسم. بگو چه چیز مرا به این مرثیه‌خوان گریان بدل کرد؟ آلیوخا... وقتی بودی همه چیزم نبودی... اما وقتی رفتی من همه چیزم را دور ریختم. من فقط دنبال بهانه‌ای برای نابودی خودم بودم. آلیوخا تو را مدت‌ها پیش از یاد بردم... غم عشق نبود که مرا ویران کرد. من می‌خواستم خودم را بر صلیب بکشم و برای عزادارانم مرثیه بخوانم. کاش تو بهانه به دستم نمی‌دادی.

وقتی رفتی فصل آخر شروع شد. همین که برگردی برگ‌های کتاب به پایان می‌رسد.

+ 86/10/20  17:15  - 

 اُکا... اُکا... نباید این کار را می‌کردی... می‌خواستی مرا سر به نیست کنی... برای همین خودت را آن طور مهوّع کنار ریل راه‌آهن کشتی... راستش را بگو... وقتی که دفتر را بستی و یک جرعه قهوه‌ی داغ خوردی، از این که از شرم خلاص شده‌ای احساس رضایت می‌کردی نه؟

+ 86/10/17  21:45  - 

...
(+) البته هوا باید تاریک باشه، چراغای بزرگراه روشن... شایدم گاهی همین طوری بهتر باشه...
+ 86/10/14  23:44  - 

معطل شدن تو مطب دندون‌پزشک و کتاب خوندن و چرت زدن و کتاب خوندن و پیاده برگشتن و قدم زدن زیر درختایی که دارن برفارو می‌ریزن پایین و سه‌چهار بار برف ریختن رو سر و تو یقه و الکی فحش دادن و خندیدن تا برسی خونه... می‌دونم اونقدرهام رؤیایی نیست... ولی... زندگی مگه قراره چی باشه؟

+ 86/10/13  21:44  - 

آدرس رو یادداشت کنید... میدان تجریش، خیابان ولیعصر، پایین‌تر از خیابان انقلاب...

+ 86/10/12  23:59  - 

من گند می‌زنم به شوخی‌های تو

تو گند می‌زنی به شوخی‌های من

ما گند می‌زنیم به شوخی‌های هم

 

بیا این بازی کثیف را تمامش کنیم.

+ 86/10/11  19:9  - 

فراتر از دوهزار... پوف... واقعاً فکر می‌کردیم چی انتظارمونو می‌کشه؟
+ 86/10/10  20:47  - 

هر بار که می‌بینم یکی کامنت خصوصی گذاشته با خودم می‌گم شاید یه دخترمختری عاشقم شده باشه...

+ 86/10/09  21:49  - 

یکی از آرزوهام اینه که یه دفعه تنها برم مسافرت... بعد این دخترکی که تو دکه‌ی کنترل بلیط و اینا می‌شینه ازم بپرسه: «تنها سفر می‌کنید آقای اُکا؟» بعد من فقط بگم: «بله.» بعد اون بگه: «سفر خوبی داشته باشین.» و من رد شم برم سوار اون قطاره هواپیمائه هر چی که هست بشم...

+ 86/10/08  22:5  - 

+ 86/10/07  21:20  - 

آکواریومی که با هم خریدیم یادت هست؟ هنوز پرش نکرده‌ام... پر از خاک شده... امروز شمردم و دیدم که 6 تا پشه‌ی مرده افتاده‌اند توش... آلیوخا مگس‌ها کجا می‌میرند؟ مهم نیست. آلیوخا اینجا هیچ چیز مهم نیست.

+ 86/10/06  23:0  - 

اون شبو یادته که با هم رفتیم کافه و بعد من سر راه فرانی و زویی رو خریدم؟ یادته که از اون دست‌فروشه یه لباس نارنجی خریدم که هیچ وقت نپوشیدم؟ تو رو خدا به من بگو... من پسر خوبی نبودم؟

+ 86/10/05  22:12  - 

-ببخشید می‌تونم بالا بیارم؟

-البته... از کیسه‌ی مخصوص استفاده کنید.

+ 86/10/04  21:18  - 

اولین بار که فهمیدم اتوبوس می‌تواند بنز باشد، برایم نقطه‌ی عطفی بود. همه‌ی شالوده‌های ذهنی‌ام به‌یک‌باره فروریخت.

+ 86/10/03  21:37  - 

+ 86/10/02  23:38  -