تبليغاتX
چند وقت یه بار

بلاگرولینگ درست شده... باز نزدیک انتخابات شد مملکت گل و بلبل شد...

+ 86/11/29  21:16  - 

قبل از ظهر به این نتیجه رسیده بودم که روزهایی که هوا گرم‌تر است آدم بهتری هستم. غروب فهمیدم که چقدر ساده‌لوحانه فکر می‌کردم.

+ 86/11/28  20:28  - 

برای دومین بار در آن روز، پشتِ آن میز در آن جیگرکی‌ خیابان خالد اسلامبولی نشسته بودم و همان طور که دو سیخ جیگرم را همراه نوشابه‌ی سیاه می‌خوردم، نمی‌توانستم از آن دو مرد چشم بردارم که تمام مدت بدون خستگی و بی هیچ حرفی با روپوش‌های سفید نیم‌چرکشان از میان در شیشه‌ای مغازه به خیابان و پیاده‌رو نیمه‌تاریکی چشم دوخته بودند که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتاد.

+ 86/11/26  14:22  - 

«پشت هر مرد بزرگی...» یعنی پشت مردتون وایسین و بستری فراهم کنین که اون یه ××ی بخوره... انقد خوبه...

+ 86/11/23  19:20  - 

روزی رمان بزرگی می‌نویسم و اسمش را می‌گذارم حماسه‌ی بی‌شکوه هزار و سیصد و هشتاد و شش.

+ 86/11/20  2:52  - 

...
[آقای اُکا نفر وسط است.]
+ 86/11/17  23:44  - 

هوا آن طوری بود که اُکا دوست داشت. سرد و آفتابی. نشسته بودیم و از پنجره‌ی نیمه‌باز کافه بیرون را نگاه می‌کردیم… گفتم: «چند وقت یه بار موهاتو می‌زنی؟» گفت: «من موهامو نمی‌زنم. می‌ریزن.» بی این که به هم نگاه کنیم شروع کردیم خندیدن... خنده‌اش که تمام شد گفت: «در حد من فقط به جهنم اعتقاد دارم بود...» بعد نفسی کشید و گفت: «وقتی رفتی برات نامه می‌نویسم آلیوخا. همیشه زنگای انشا برای یه دوست خیالی نامه می‌نوشتم...»

+ 86/11/16  18:12  - 

گاهی دلم نمی‌آد پست جدید بذارم... سخته ببینی پستایی که اینقدر دوستشون داری هی برن پایین و پایین‌تر و آخرش برن تو آرشیوت خاک بخورن تا کِی یکی پیدا شه بره بخونشون... و البته هر بار دست آخر با قساوتی مثال‌زدنی این کارو انجام می‌دم.

+ 86/11/14  2:2  - 

«بخوای بفروشی بزه، بخوای بخری گاومیش...»
این ضرب‌المثل زیبا رو چندی پیش ساختم. گفتم شمام در جریان باشین...

+ 86/11/13  1:12  - 

دیشب ساعت دو و نیم سین‌سوفور بیدارم کرد... از کمدم بیرون آمده بود... گفتم: «این بیرون چی کار می‌کنی؟» گفت: «اُکا... می‌شه پیش تو بخوابم؟» نگاهش کردم و پتو رو زدم کنار. گفت: «خب بلندم کن.» با آن هیکل خپل و دست‌های کوتاه نمی‌توانست بالا بیاید... بلندش کردم و خواباندمش کنار خودم. پتو را کشیدم رویش و دستم را دورش حلقه کردم. توی آن تاریکی رنگش به یشمی می‌زد. گفتم: «بگو چی شده...» گفت: «چی شده؟ یعنی نمی‌دونی؟ می‌دونی چند وقته سراغم نیومدی؟ 7 ماه و 12 روز. داشتم اون تو می‌مردم.» گفتم: «سین‌سو... می‌دونی... آدم عوض می‌شه.» گفت: «آدم عوض می‌شه... این احمقانه‌ترین حرفیه که شنیدم... بگو تکلیف من چیه؟» یک دقیقه‌ای ساکت ماندم. بعد گفتم: «فعلاً بخواب سین‌سو...» اما سین‌سوفور زودتر از توصیه‌ی من خوابش برده بود و پهلویش با هر نفس آرام و منظم بالا و پایین می‌شد.

+ 86/11/11  22:28  - 

بینامتنیت از ویژگی‌های پست‌مدرن کارهای آقای اُکاست. به زبان ساده‌تر این آلیوخاها را تا از اول نخوانید درست نمی‌فهمید.

پ.ن. تصور می‌کنم کلکم بگیرد و کلی آدم بروند آرشیوم را بخوانند...

+ 86/11/10  18:31  - 

آلیوخا... حالا دیگر خیلی دیر شده که درباره‌ی آنچه به سرم آمده حرف بزنم. دیگر هیچ چیز جز نوشتن این نامه‌ها برایم نمانده. آلیوخا... حتماً دلیلی داشته که تو را انتخاب کرده‌ام... هرچند چندان اعتمادی به گذشته‌ی خودم ندارم... اما... حالا که همه‌ی زندگی‌ام این نامه‌هاست... برایم نگهشان دار. لازم نیست کاری کنی... نمی‌خواهم به کسی بدهی... حتی نمی‌خواهم بعضی وقت‌ها ورقشان بزنی و به یادم بیفتی... همین که این کاغذها جایی وجود داشته باشند برایم کافی‌ست.

+ 86/11/09  20:26  - 

این مولوی رَم الهی قمشه‌ای الکی گنده‌ش کردا...

+ 86/11/08  17:55  - 

ببینم اینایی که با جوراب می‌خوابن، با جوراب دیروزشون می‌خوابن یا با جوراب فرداشون؟

+ 86/11/01  18:51  -