آقای اُکا به مناسبت چهارشنبهسوری
روشنکردن کبریت با یک دست را تمرین میکند و در این زمینه به پیشرفتهای قابل
توجهی دست پیدا کرده است. [حتی با دست چپ]
آن موقعها مرتب شوخی و جدی میگفتم که الان کتاب مثل زمین است. همین طور گران میشود و اگر بخری ضرر نمیکنی. غافل از این که اگر فیل هم باشی،خیال آن همه کتاب نخوانده بالاخره از پا درت میآورد.
در دورهی بدی زندگی میکنیم. خیلی هم که ذوق هنری داشته باشی و روح زمانهات
را درک کنی، میتوانی یک نمایشنامهی ابزورد بیمعنی بنویسی که بعدش یک جوانکی
ببیند و بیاید بیرون و شانه بالا بیندازد که خب... این چیزها هم برای خودش جالب
است.
آقای اُکا این روزها موقع قدم زدن عینک ریبن تقلبیای که از قشم خریده به چشم
میزند و دنیا را به هبچ جایش حساب نمیکند.
دارم میرم قشم. متأسفانه اونجا هوا خوبه و چیزی برای نوشتن نیست.
پ.ن. شب آخر هوا بد شد... حالا میشود نوشت:
شب آخر هوا بد شد. توی آن چادر زرد برزنتی که 15 هزار تومن برای آن شب کرایهاش
کرده بودیم نشسته بودم و به صدای باد...