تبليغاتX
چند وقت یه بار

occa: ehsas mikonam tabestun shode...

sonmez: az shedate garma vo aragh? :D

occa: na...

occa: az badazohr online shodan...

occa: va badazohr khune budan...

occa: va raftan be ashpazkhune...

occa: va didane aftab ke kaj tabide be sabadi ke tush...

occa: chi bud khoda?

occa: va buye baqali...

occa: baqali male bahare na?

+ 87/01/31  18:40  - 

+ 87/01/29  21:48  - 

جوجه جوجه طلایی!
نوکت سرخ و حنایی!
تخم خود را شکستی
بیهوده بیرون جستی (2)

+ 87/01/27  21:50  - 

به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من!
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود.
[شمس لنگرودی]

پ.ن. یعنی یک شعر باید بدجوری دهن آقای اُکا را صاف کرده باشد که همین جوری صاف و صادق بدون هیچ کرم و بازی‌ای پستش کند.

+ 87/01/26  22:28  - 

من خیلی به این چیزا فکر نمی‌کنم... روزی رو خدا می‌ده... یعنی... نمی‌خوام پائولو کوئیلوییش کنم، اما انگار اگه آدم اون کاری رو که باید، بکنه، اون اتفاقی که باید، می‌افته. نمی‌دونم. شایدم دارم مزخرف می‌گم. شاید همین‌طوری یه چیزی می‌بافم و خودمم این حرفا رو قبول ندارم... شاید همه‌ش از سر بی‌خیالی باشه... از این که تا حالا نه زندگی منو جدی گرفته نه من اونو... همین‌طوری با هم کنار اومدیم...

+ 87/01/25  20:28  - 

تا جایی که به یاد دارم، تنها دو تن در تاریخ شعر ما اتباع را جدا کرده‌اند؛ یکی مولوی جایی که می‌گوید: «چون کشتی بی‌لنگر، کژ می‌شد و مژ می‌شد»، و دیگری کلاه‌قرمزی آنجا که می‌خواند: «بیاین بریم درس بخونیم! مرس بخونیم!»

+ 87/01/22  22:12  - 

این اواخر پیشنهادات زیادی داشته‌ام که همگی مرا به عنوان مدل طراحی برای تهیه‌ی تابلوی عاقبت نسیه‌فروشی به همکاری دعوت نموده‌اند.

+ 87/01/21  22:22  - 

...
[یکی از تفریحات سالم آقای اُکا، انتخاب پس‌زمینه‌های مناسب برای گوشی همراه است. او در این زمینه به خودکفایی رسیده است.]
+ 87/01/20  23:15  - 

امروز مقداری خندیدم،
عضلات صورتم گرفت

+ 87/01/19  22:41  - 

عین ِ ده طعم اربیت رو خریده‌م گذاشته‌م تو کیفم به فراخور موقعیت می‌خورم.

+ 87/01/18  20:15  - 

داریم پیر می‌شویم... زمانی بود که از هر اتفاقی که سؤال می‌کردیم، می‌گفتند: «تو یادت نیست.» اما حالا... بعضی وقت‌ها یک چیزهایی می‌بینم که خیلی قدیمی‌اند. مثلاً یک کتاب. بعد نگاه می‌کنم می‌بینم نوشته هفتاد و شش. ای بابا... هفتاد و شش؟ هفتاد وشش را که من یادم است... پس چرا اینقدر کهنه است؟ چرا اینقدر خاک گرفته؟ چرا جلدش این شکلی‌ست؟ و جواب همه‌ی این سؤال‌ها همان است که گفتم. داریم پیر می‌شویم.
+ 87/01/17  23:2  - 

آقای معین پوتشکا من را به بازی هفت آرزوی محال دعوت نموده‌اند. از ایشان تشکر می‌کنم. خاطرم هست که پیش از این پستی به این مضمون گذاشته بودم. از میان سه آرزویی که ادعای حملشان را به گور داشتم، دو تا تا امروز محقق شده است. این خود نشان‌دهنده‌ی میزان اتکاپذیری حرف‌های من تواند بود.
به هر حال این پست را می‌گذارم اگرچه گمان نمی‌کنم آروزهایم برایتان جالب باشد. و تنها آرزوی باقیمانده از پست قبل را در صدر لیست قرار می‌دهم. باشد که به‌زودی تحقق یابد.
- زدن ملودی زلف بر باد با سوت درست و رسا
- امکان برگشت به گذشته برای دفعات محدود. مثلاً ده بار برای هر واقعه.
- پولدار شدن (در حد خونه و ماشین و اینا)
- حفظ وضع ترافیکی نوروزی تهران در طول سال
- نبودن
- این که دکتر زن نمی‌گرفت.
- اگر کمی صادق باشم، باید بگویم هفتمی چیزی است که نمی‌خواهم بنویسم. حتی فکرش هم آزارم می‌دهد.

+ 87/01/12  22:7  - 

یکی از اصول عملی ما در هر کاری این است:
«با نون بخور سیر شی.»
+ 87/01/12  2:32  - 

...
+ 87/01/08  17:40  - 

همان... دقیقاً همان چیزی که دیروز باعث می‌شد پی‌نوشت بنویسی که فلان و بهمان... دقیقاً همان امروز می‌اید گلویت را می‌چسبد و ول نمی‌کند و نمی‌گذارد از هیچ چیز خوشت بیاید. در دنیای کثافتی زندگی می‌کنیم.

+ 87/01/07  23:50  - 

آنجا توی کمد است. می‌توانم بروم پیدایش کنم ببینم مال 4 سال پیش این موقع‌هاست یا بیشتر که آخر یادداشت هر روز نوشته‌ام: «پس چرا عید نمی‌شود؟»
امسال حتی منتظرش هم نبودم. گفتم خوب است که کتاب بخوانم یا فیلم ببینم یا بخوابم... اما عید نه. عید چیزی‌ست که برای همیشه از دست رفته است.

پ.ن. ناگفته نماند که به دلایلی در غیاب این عید -که کم‌کم یادمان رفته چه بوده اصلاً- تعطیلات کلی خوش می‌گذرد به آقای اُکا.

+ 87/01/04  23:29  -