پورمحمدی: «در آمدن و رفتنم
نقشی نداشتم.
شما میتوانید بنمایههای
خیّامی را بهوضوح در این اظهار نظر وزیر اسبق کشور ببینید.
این اواخر آقای اُکا بنا بر تمایلات خودآزارانهای که دارد در
طول روز افراد زیادی را به یکدیگر معرفی مینماید.
همنسلهای پدرم از ما خوشبختتر بودند. آنها هنوز دچار دغدغهی تغییر دنیا بودند. در زندگی
آرمانهای بزرگی
داشتند، احساس میکردند در جای مهمی از تاریخ ایستادهاند و با اخمی جدی به
افقهای آینده
خیره شده بودند. ما اما... همهی زندگی انگار که سیزدهبهدر باشد... همینطوری داریم برای
خودمان میچرخیم و الکی صفا میکنیم. میتوانیم به آن اخم جدی پدرهامان
بخندیم، اما خودمان هم میدانیم که چه چیزهایی را از دست دادهایم.
وقتی موهای آدم بلند میشه، ناخودآگاه یه سری حرکات ریز و دلبرانه برای بیرون
ریختن موها از توی چش و چارش انجام میده که بهراستی شرمآوره...
- خب
ساعتمو که پیدا نمیکنم... بریم...
- ساعتت ایناهاش...
- خب ساعتم که پیدا شد...
بریم...
با این مثال سعی دارم این حقیقت ساده و در عین حال شگفت را نشان دهم که در زندگی من، همیشه همینطور بوده. مقدمات هرچه باشند، نتیجه همواره ثابت است.
از پل عابر روی کارگر جنوبی که میام پایین، دو قدم جلو تر یه جیگرکی هست. میرم اون جا دو سیخ جیگر میخورم. تموم که شد یه نوشابه میگیرم میام بیرون. تا نوشابه رو بخورم، میرسم به جیگرکی بعدی که نرسیده به جمالزادهس. بطری رو میندازم تو سطل آشغال میرم دو سیخ دیگهم اونجا میخورم. و بعد میرم به بقیهی کارای بیمعنیم میرسم.
چند وقت پیش داشتم شمارههای
دفترچهتلفن موبایلم را مرور میکردم. فقط یک شماره بود که یادم نمیآمد کیست. به اسم
نیّره خانم ثبتش کرده بودم. بعد از کلی فکر کردن، یادم آمد پارسال، یا شاید
پیارسال برای مدت کوتاهی پسرجوانی زنگ میزد و با لهجهای که هیچوقت نفهمدیم
کجاییست سراغ نیّرهخانم را میگرفت. وقتی به او میگفتم که اشتباه گرفته میگفت:
«آخه خودش شماره رو بهم داده.» شاید کلاً
پنج بار زنگ زد.
