الآن با تمام وجودم درک میکنم که چرا به چیزهایی که قیمت بالایی دارند میگویند «گران».
یه روز میرم تست گویندگی رادیو میدم. میرم مجری یه برنامهی شبانه میشم... از اینایی که از دوی نصفهشب شروع میشه تا پنج صب مثلاً... از اینا که مجری میشینه راحت برا خودش حرف میزنه و شعر و قصه میخونه و حال میکنه... نه وسطش اخبار داره، نه ترانهی درخواستی میذاره ، نه با مسئولین ذیربط گفتگو میکنه، نه حرف شمارو به گوششون میرسونه... از این برنامهها که کلاً پنجا شصت نفر توی رختخواب رادیو رو گذاشتهن بیخ گوششون و بین خواب و بیداری بهش گوش میدن... یا به قول تو وقتی دارن از مسافرت برمیگردن از رادیوی ماشین میشنون...
آره... بالأخره یه روزی میرم تست گویندگی رادیو میدم.
- این لیوان کیه؟
- لیوان من.
- مریض که نیستی؟
- چرا. ماليخولیا دارم.
- اشکالی نداره... مسری نیست. [قلپ... قلپ... قلپ...]
حالا وقتیست که همهچیز دود میشود و به هوا میرود. وقت خوب قمار. زمانی که
باید همهی چیزهای پشت سرت را به امید آنچه در پیش است رها کنی... نباید حتی یک
کلید را نگه داری. نه یک پل و نه کوچکترین روزنهای... تنها ایمان به روبهروست که
میتواند تو را نجات دهد... اگر نجاتی در کار باشد.
«چیه؟ حالا چرا برق گرفتهت؟ نكنه داری گریه میكنی؟»
زمانی بود كه در مسیر خانه این جمله را به تعداد زیادی آدم، گربه، سطل و تعدادی اشیاء دیگر میگفتم. باور کنید... قضیه خیلی جدی بود.
وقتی بمیرم خواهند گفت کسی از میان ما رفت که زیاد آدامس میجوید. همیشه مقدار زیادی آدامس همراهش داشت و به هر که از او میخواست آدامس میداد. کسی که بدون هدف خاصی کبریت میکشید. کبریتها را با یک دست روشن میکرد و میگذاشت تا ته بسوزند. کسی که هر وقت به رستوران میرفت، سسهای اضافه را با خود برمیداشت. کسی که با آن که همیشه یک حافظ جیبی همراهش بود، معمولاً یک فال حافظ بازنشده با خود داشت. بله. روزی که بمیرم خواهند گفت یک [...] از میان ما رفت.
