زمانی که فهمیدم چیزایی که پدر و مادرم به من گفتهند حقیقت مطلق نیست، شروع کردم به شک کردن در همهی دانستههام. فهمیدم بعضی کلماتی که به من یاد دادهند مندرآوردیه. بعدش دیگه احتیاط میکردم تو به کار بردن کلمات جلو دیگران... میترسیدم مسخرهم کنند...
«لقمه». به «لقمه» شک کرده بودم. فکر میکردم مامانم از خودش در آورده...
و این «با نون بخور سیر شی»، همیشه برای من معنایی داشت برابر این که «خوشیها با رنجها آمیختهاند». یعنی اون اصل غذاست لذتبخشه، اما نون رو باید برای این که سیر شی بهزور باهاش بخوری...
[امید کوچولو موبایلش را در جیبش میگذارد.]
نفر اول موبایلت کو امید؟
[امید کوچولو جیبش را نشان میدهد.]
نفر دوم امید موبایلت کو؟
[امید حرکتش را تکرار میکند.]
نفر سوم اِ امید! موبایلت چی شد؟
[امید باز جیبش را نشان میدهد. در این مدت چرخی زده و مقابل نفر اول رسیده است.]
نفر اول امید تو جیبت چیه؟
آیا این رفتار ما نیست که مانع رشد ذهنی کودکان است؟
چند نفر دنبالم کردهاند و من دارم توی یک سربالایی فرار میکنم. ولی پاهایم از ترس فلج میشود... حتی یک قدم هم نمیتوانم بردارم... و همیشه قبل از رسیدن آن ها خواب تمام میشود. نه این که از خواب بپرم... هیچ وقت خوابم از این جلوتر نمیرود.
[برای این که بار سیاسی اجتماعی پیدا نکنه میگم؛ لااقل از وقتی که دوقولوها رو میداد این خوابو میبینم.]
نور به قبرت ببارد رولد دال عزیز... راهنمایی بودم که «آقای روباه شگفتانگیز» را خواندم، هنوز هر وقت آب سیب میخورم باید یک طوری حواسم را پرت کنم که حالم به هم نخورد. همهش تصویر آن مردک دراز متفعن میآید توی ذهنم که مدام آب سیب از ریش و سبیلش میچکید...
به عقب که نگاه میکنم، میبینم اتفاقایی که افتادهن، فقط یه صورت از همه صورتای ممکن بوده... هیچ لزومی نداشت که اوضاع این طوری پیش بره... همه چیز میتونست کاملاً متفاوت باشه... این اتفاقا منطقیترین یا قابل انتظارترین اتفاقا نبودهن، حتی نسبتاً منطقی و قابل انتظارم نبودهن.
بذار اعتراف کنم... من به تقدیر اعتقاد ندارم اما ازش میترسم... من آدمی نیستم که بتونم همهی کليدا رو دور بندازم... من همهشونو نگه میدارم و تکتکشونو بیمه میکنم. اون حرفارم بذار به حساب خيالپردازی دربارهی چیزی که مطلقاً دور از دسترسمه. نه چیزی که آرزوشو دارم... فقط چیزی که میدونم هرگز نمیتونم بهش برسم.
آنچه از اين سريال ياد میگيريم:
در یک سمت زندگی سنتی وجود دارد که آدمها در آن هویت دارند، ازدواج میکنند، بچهدار میشوند، و خوشبختند.
در سمت دیگر زندگی روشنفکری وجود دارد که آدمها در آن هویت ندارند، ازدواج نمیکنند، عرق میخورند و بدبختند.
