تبليغاتX
چند وقت یه بار

چرا تو همه‌ی دنیا قلب مظهر احساساته؟ چرا کبد نه؟ نه جدی...

+ 87/05/31  17:59  - 

دارم به اون اتاق خونه‌ی مادربزرگم فکر می‌کنم که نمی‌دونم اتاق کدوم عموم بوده، یا اصن شاید اتاق بابام. به اون چراغش که نور ضعیف راه‌راه می‌نداخت روی همه چیز و اون دو تا تخت و اون صندوف پر از جعبه‌سیگارای خالی پدربزرگم و اسباب‌بازیای قدیمی. و به یاد همه‌ی اینا که می‌افتم، فکر می‌کنم... فکر می‌کنم شاید بهتر باشه که آدم همه چیزو دور بریزه، قبل از این که برای کسی تبدیل به خاطره شن. قبل از این که معنایی بیشتر از یه اتاق، یا تخت، یا جعبه سیگار پیدا کنن. این طوری حداقل چیزی وجود نداره که بعد نابود شه. که بعد دود شه و بره هوا...
+ 87/05/29  12:48  - 

او ديگر نمی‌توانست اين زندگی نکبت را تحمل کند. يک يادداشت نوشت، هفت تیر را برداشت، و سه بار به سرش شليک کرد.

+ 87/05/28  10:17  - 

ببینم کسی از شما «ریچارد هَنِی» رو به خاطر نمی‌آره؟

+ 87/05/21  18:1  - 

نمی‌دونم کِی بود که به این فکر افتادم ببینم تو چند تا از فیلما و کارتونایی که دیده‌م و چند نفر توش سوار قایق رو رودخونه بوده‌ن، رودخونه‌ی مذکور به آبشار منتهی نشده. حتی یک مورد هم یادم نیومد.
[برچسب: ایندیانا جونز ۴]
+ 87/05/19  23:28  - 

«بله... عنوان dancing Beijing رو مشاهده می‌کنید که به معنی پکن شاده...»

این خیابانی چه فکری می‌کنه؟

پ.ن. خیابانی یک مکتب است، نه یک فرد.

+ 87/05/19  1:9  - 

ما آدما خیلی بیشتر از چیزی که باید پشت سرمون ردپا به جا می‌ذاریم. کلی آدم بی‌خود هستن که تو موقعیتای احمقانه منو دیده‌ن... تو صد تا عروسی موقع دست دادن با دوماد ازم فیلم گرفتن و کسی چه می‌دونه شاید کلی از آدمایی که فقط یه بار تو تاکسی دیدمشون و گفتم ببخشید من پیاده می‌شم منو یادشون باشه... یا اون کتاب‌فروش پیر بداخلاق سیگاری انقلاب یا اون زن احمق توی آموزش یا اون فامیل دورمون که یه بار اومد خونه‌مون و هی از دامادش که فوق لیسانس میکروبیولوژی داشت می‌پرسید: «آرش جان آدم می‌تونه بدون باکتری زندگی کنه؟» تا اون بگه: «نه» و همه‌ی ما شگفت‌زده شیم... کاش می‌شد آدم همه‌ی این چیزا رو پشت سرش پاک کنه...

+ 87/05/17  0:3  - 

- الان اگه سقوط کنیم خوبیش برا من اینه که آدم مرده فرقی نمی‌کنه موبایلشو گم کرده یا نه...

+ 87/05/13  17:31  -