وقتی توی اتوبوس باشی و هوا تاریک شه، تمام احساس بیچارگی و بدبختی اون اتوبوس نکبت و آدمای مفلوکش در توی تجلی پیدا میکنه. برای رهایی از این وضع، راهی وجود نداره. بهتره سعی کنی بخوابی.
شاید به نظرت احمقانه بیاد ولی برای من بیهدف گشتن توی این صفحههای 360 و دیدن عکس آدمایی که نمیشناسم و خوندن بلاگا و احوالپرسیاشون، مث راه رفتن توی بازار تجریشه. زندگی رو میکوبه تو صورتت. زندگی آدمایی که ممکنه به نظر جالب نباشن، اما به زندگی معتقدن. دارن جدی جدی براش تلاش میکنن. فرقی نمیکنه که کسی داره کرفس میخره که غذا درست کنه یا برای گوشیش کیف میخره. فرق نمیکنه رو بلاگش شعر پشت اتوبوسی نوشته، یا گفته فلانی کجایی دلم برات تنگ شده. مهم... مهم شوق زندگیه که جلو چشمات جریان داره و تو شاهدشی.
اول از همه به افتخار خودتون یه کف مرتب بزنین.
[صدای دست زدن حضار]حالا کسایی که دوست دارن من همین الان بیام پایین کف بزنن. [صدای دست شدید و قهقههی بیامان حضار]
مادرم کتابهایم را مرتب کرده بود و نمیتوانستم هشتکتاب را پیدا کنم. میخواستم فردا ببرم بدهم سهراب امضایش کند. سهراب معلم نقاشی ما بود و فردا جلسهی آخر بود. و من داشتم فکر میکردم که وقتی بخواهد کتاب را امضا کند، جای انگشتهای رنگیاش روی صفحههایش میماند.
داشتم خواب میدیدم.
