تبليغاتX
چند وقت یه بار

اگر حداقل ده قرن قبل به دنیا آمده بودم و اعتماد به نفس بیشتری داشتم، یک دین جدید درست می‌کردم. دینی که جهان‌بینی‌اش همچین چیزی باشد: زندگی در دنیا آمیخته با رنج است، و رنج از طریق تولد تداوم پیدا می‌کند؛ اما نه تولدهای متوالی نفوس ثابت، بلکه رنج، برای نفس‌های جدید، که تسلسل‌وار ادامه پیدا می‌کند. و غایت دینم هم این بود که انسان‌ها زاد و ولد را کنار بگذارند تا این رنج پایان بگیرد.
اگر در پیام‌رسانی‌ام موفق می‌شدم، الان این کره‌ی خاکی کوچک ما جولانگاه مقداری ببر و عقاب و گور خر و این چیزها بود که در آرامش رختوتناکی مشغول تکه پاره کردن هم بودند.

+ 87/10/27  15:15  - 

عزیزجان
هیچ یادت هست که یک روز کتاب شعر ما را پیچاندی؟
یا کلن یادت رفته همه چیز...

+ 87/10/23  17:24  - 

ساعت تازه هفت است اما هوا خیلی وقت است که تاریک شده. دفترت وسط هال باز است و تو مثل همیشه دو صفحه نوشته‌ای و بقیه‌اش را ول کرده‌ای تا بعد. تلویزیون جودی ابوت می‌دهد و تو هیچ نمی‌دانی که بعدها همه‌ی این‌ها در ذهنت می‌شود معنای یک غروب دور از دست زمستانی که می‌شود همین‌طور بی‌خودی هوایش را کرد. و برای همین است که حالت خوب است. هرچند خودت حواست نباشد.

+ 87/10/21  17:30  - 

زمان‌هایی هست که انسان‌ها می‌خواهند یک حرف جدی بزنند، بعد فکر می‌کنند که طوری است که دیگران این حرف را مسخره خواهند کرد. برای همین خودشان از قبل خودشان را مسخره می‌کنند.
این از جمله مواردی است که انسان‌ها حقارت خود را ظاهر می‌کنند.

+ 87/10/20  15:54  - 

من خودم احساس می‌کنم از اینام که آخر سر یهو هدایت می شن نجات پیدا می‌کنن...

+ 87/10/19  18:58  - 

امروز توی اتوبوس چند تا پسر بودن که معلوم بود از امتحان برمی‌گردن. می‌خورد که دوم-سوم راهنمایی باشن. یکی‌شون به‌طرز عجیبی شبیه یکی از دوستای من بود که راهنمایی از مدرسه با هم می‌رفتیم خونه. موهاش مث اون مجعد و کم‌پشت بود و مث اون یه غضروفی تو گوشش داشت که تیز نشونش می‌داد. حتی صداش درست مث اون بود. به دوستاش نگاه کردم ببینم خودم بینشون هستم یا نه. نبودم.

+ 87/10/11  20:40  - 

یک روز اکا همین طور که راه می‌رفت با خودش فکر می‌کرد که در هوای زمستان موهای نسبتاً بلندش باعث می‌شود نیازی به کلاه نداشته باشد. بعد از ذهنش گذشت که اگر ریش‌هایش را بلند کند از شال گردن هم بی‌نیاز خواهد شد.
مدتی است که اکا ریش‌هایش را نمی‌زند. حالا ملت فکر می‌کنند که به خاطر محرم ریش گذاشته است.

+ 87/10/10  0:12  - 

- پاشو بچه.
- ساعت چنده؟
- نه.
- ...
- ساعت چند کلاس داری؟
- ده. ولی دیر می‌آد استاده...
- خب پا شو درس حسابی صبونه بخور بعد برو.
- خواب از خوردن برتره.
- الان که خواب نیستی. برتر!
[برچسب: در بزرگداشت مقام مادر]

+ 87/10/05  22:23  -