به نظر من بشر روزی به بلوغ فکری رسید که تونست از این چمدونا بسازه تا خودشو با چنین چیزایی شکنجه نکنه.
آقای اُکا گاهی که موقع غروب تنها در باد راه قدم میزند، با خودش فکر میکند وقتش رسیده که ب××ند به این بازیها و پستها و خود را سومشخص کردن... بعد نگاهش روی یک تکه ابر بنفش و صورتی میماند، و خودش را میزند به فراموشی.
آنگاه، با مرد دست دادم و ترکش کردم. در حالی که هنوز روحهایمان بعد از گذراندن آن بعدازظهر در هم فرو رفته بود.
