تبليغاتX
چند وقت یه بار

یه دفعه وقتی بچه بودم، یه بادکنک باد کرده بودم می‌خواستم درست سر تحویل سال بترکونمش. یادم نیس سوزن از دستم افتاد یا چی... ولی آخرش دقیقاً همون لحظه نشد.

+ 87/12/29  22:1  - 

بیگانگی آرامش می‌بخشد.

+ 87/12/27  21:41  - 

باد ما را خواهد برد.

+ 87/12/20  23:36  - 

در حاشیه‌ی جزوه‌اش نوشت: او اصلاً زیبا نیست. مگر آن که زیبایی روستایی را بپسندی... آن وقت کمی. علاوه بر این سعی هم نمی‌کند باشد. به نظر می‌رسد چیزهای فمنیستی زیاد خوانده. در حرکاتش نوعی بی‌قیدی و اغراق عامدانه برای گریز از دخترانگی معهود هست.

+ 87/12/12  22:54  - 

به نظر من اصلاح مرتب ریش از مظاهر منحط بورژوازی است.
[+ تصویر نگارنده به روایت یکی از نزدیکان که نخواست نامش فاش شود.]

+ 87/12/10  20:4  - 

آن وقت، وقت‌هایی که بحث بدیهی، ابتدایی و کسل‌کننده است، آسی که استاد رو می‌کند این است که می‌گوید: «خب نظر شما چیه؟» و خودش جواب احمقانه‌‌ی لعنتی‌اش را نمی‌دهد.

+ 87/12/09  16:4  - 

باید مواظب باشی خودت را قاطی بحث های احمقانه‌ی آن‌ها نکنی. معمولاً بین خندیدن، وسوسه سراغت می‌آید. می‌بینی کسی مزخرفی می‌گوید که به طور بدیهی جوابش روشن است و دیگران با سکوت و دقت گوش می‌دهند. ولی باید مقاومت کنی. همین که واردش شوی، جزئی ازهمان مضحکه‌ای می‌شوی که داشتی به آن می‌خندیدی. و بدی‌اش این است که کاملاً جدی هستی... با جدیت و اخلاص جزئی از آن نمایش رقت‌بار می‌شوی...
باید خیلی مواظب باشی...

+ 87/12/07  19:58  - 

دستت را کرده‌ای توی جیب و تند راه می‌روی وبا خودت فکر می‌کنی که «ای وای... ای وای... پس کجاست؟ چرا پیدایش نمی‌شود؟ لعنتی... قرار بود که همه‌ی دلخوشی زندگی ما همین چیزها باشد. آن حس ناگفتنی بعد از دیدن یک شاهکار. اگر این هم نباشد پس دیگر به چه باید این دل بی‌صاحب را خوش کرد؟»
نه پسر... اشکال از تو نیست. شاید قبل‌‌ترها که هیچ کس یادش نیست همه چیز بهتر بوده ولی نگاه که کنی می‌‌بینی هیچ وقت بعد خواندن و دیدن شاهکار آن حالی که انتظارش را می‌کشی نمی‌آید. باید فکر کنی. باید همه‌ی تصویرها را از جلو چشمت بگذرانی... و فکر کنی که وای... چه شخصیتی ساخته بود برای فلانی... و چه طور آدم می‌رفت توی نخ همه‌ی آرزوهاش و عقده‌هاش. و عجب چه دکوری داشت که آن آخر دیگر آدم را می‌برد... و چه بازی می‌کرد این یارو که ویران کرد اصلاً... و آن یکی‌ها همه... و عجب نثری داشت و چه کار کرده بود با کلمه‌ها و آهنگ و زنگشان... و بعد می‌بینی که بله. شاهکار بود. نه! وای... چه شاهکاری بود...

+ 87/12/05  23:23  - 

آخر اگر چرم‌شیر فارسی می‌نویسد، پس این کاری که ما می‌کنیم اسمش چیست؟
*
دو راه دارید: یا ده تومن می‌دهید می‌روید شکار روباه را می‌بینید، یا بقیه‌ی عمر در حسرتش، خودتان را لعنت می‌کنید.

+ 87/12/03  22:35  - 

یکی از همین روزها بالاخره همه چیز دوباره خوب می‌شود. این بی‌حسی لعنتی می‌رود به همان جهنمی که ازش آمده، دوباره راحت غمگین می‌شوم، بعد نامجو گوش می‌دهم و حالم بدتر می‌شود. دوباره توی ترم هجده واحد برمی‌دارم و توی علافی‌هایم پیاده راه می‌روم، دوباره همین‌طوری توی کتابفروشی می‌چرخم و یک کتاب برمی‌دارم و توی راه شروع می‌کنم. نه از این کتاب‌ها که چیز یاد آدم می‌دهد، از آن‌ها که حواس آدم را پرت می‌کند، می‌کشدش توی خودش. دوباره بی‌خیال این می‌شوم که قرار است چکاره شوم. دوباره از آن وسوسه‌ی ترسناک دست‌هایم مشت می‌شود، دوباره یک «گور باباش» خرج همه چیزهای مهم می‌کنم. دوباره خوابم را به هم می‌ریزم، دوباره دستم را می‌گذارم زیر دماغم و زل می‌زنم توی دوربین و عکس می‌گیرم، دوباره‌ پست‌های خوب می‌گذارم، دوباره انقدر از پستم خوشم می‌آید که به خودم لینک می‌دهم، دوباره آنقدر کم آدم‌ها را می‌شناسم که هی سلام نکنم، دوباره...
نه. از اولش قرار نبود همه چیز این طور بی‌خبر خراب شود.

+ 87/12/02  0:3  -