دارم فکر میکنم وقتی که برگردد، چه شکلی شده است. دربارهی من چه فکر میکند که بعد از بیست روز تازه فهمیدهام. دارم فکر ميکنم باز میتوانیم مثل قبل شوخی کنیم یا نه. هنوز مثل قبل میخندد یا نه.
نمیدانم چرا تصویر خیالیام از او، اینقدر شبیه تصویر اکاست، بعد از برگشتن آلیوخا.
نمیدانم چرا چیزهایی که باید فقط خیالی باشند، واقعی میشوند.
نمیخواستم کسی بگوید متأسفم. نمیخواستم اندوهم سبک شود. من تسلی نمیخواستم. تنها چیزی که میخواستم، کمی تنهایی بود. تنهاییای که از من دریغ میکردند.
چنارهای ولیعصر را دوست دارم
که به احترام تو سبز پوشیدهاند.
[شعر سیاسی گفتم.]
توی گوگلریدر ِ آقای اکا پانصد-ششصد تا آیتم نخوانده روی هم تلنبار شده.
آگاهان میگویند این ابتدای راهی است که درنهایت به ترک فضای اینترنت منجر میشود.
من معتقدم دو مؤلفهی مهم هست که روی کیفیت زندگی بهشدت تأثیر میگذارد. یکی -همانطور که میتوانید حدس بزنید- ریش است، و دیگری که مهمتر است، آفتاب.
گاهی از خودم میپرسم کدومش بدتره؟ اینکه بدون کاپشن از خونه بری بیرون و نصف روز بارون بخوری؛ یا اینکه با کاپشن بری همهی روز زیر آفتاب عرق کنی...
این روزها آقای اُکا در این هراس دائمی زندگی میکند که موقع خوردنِ چیزی، سبیلش آغشته به مادهی خوراکی شود.
زندگی کردن مطابق آرمانها هزینههای خودش را دارد.
اگه به بابات نگفتم
یه آشی برات نپختم