بعضی آدما هستن، که جمعاً یه ربع باهاشون حرف نزدهین، بعد هر وقت میبینن سه چهار نفری وایسادین یه جا، میآن بیصنم، رندم برا یکی نوشابه وا میکنن میرن. به نظرم اینا –در کنار موجوداتی چون گیاهان سبزینهدار- از جمله موجوداتی هستن که دنیا رو به جایی قابل زیست تبدیل میکنن.
اینطورام که میگی نیست... فکر کن به روزی که ذهنت پر شده باشه از جاها و آدما و موقعیتایی که هر چند وقت یه بار، یاد یکیش بیفتی و چشاتو تنگ کنی، دندونتو رو گوشهی لبت فشار بدی و ته ذهنت دنبال این بگردی که اینو کجا خوندی و بعد یادت نیاد. میبینی؟ باز داری لبخند کج میزنی پسر جان.
کوچه ساکت بود، و هوای خنک و چراغ درگاه خانهها توی شب کاری میکرد که فکرهای چرت و پرتم را که زیر لب میگفتم قطع کردم. حس کردم باید یک حرف درست و حسابی ِ فیلسوفانه و فصیح بزنم، یک چیزی که طنینش آنجا، بین همهی آن چیزها بماند. ولی هرکاری کردم، هر چه منتظر شدم، هیچ چیز به فکرم نرسید.
