همنسلهای پدرم از ما خوشبختتر بودند. آنها هنوز دچار دغدغهی تغییر دنیا بودند. در زندگی
آرمانهای بزرگی
داشتند، احساس میکردند در جای مهمی از تاریخ ایستادهاند و با اخمی جدی به
افقهای آینده
خیره شده بودند. ما اما... همهی زندگی انگار که سیزدهبهدر باشد... همینطوری داریم برای
خودمان میچرخیم و الکی صفا میکنیم. میتوانیم به آن اخم جدی پدرهامان
بخندیم، اما خودمان هم میدانیم که چه چیزهایی را از دست دادهایم.
