تبليغاتX
چند وقت یه بار

یکی از همین روزها بالاخره همه چیز دوباره خوب می‌شود. این بی‌حسی لعنتی می‌رود به همان جهنمی که ازش آمده، دوباره راحت غمگین می‌شوم، بعد نامجو گوش می‌دهم و حالم بدتر می‌شود. دوباره توی ترم هجده واحد برمی‌دارم و توی علافی‌هایم پیاده راه می‌روم، دوباره همین‌طوری توی کتابفروشی می‌چرخم و یک کتاب برمی‌دارم و توی راه شروع می‌کنم. نه از این کتاب‌ها که چیز یاد آدم می‌دهد، از آن‌ها که حواس آدم را پرت می‌کند، می‌کشدش توی خودش. دوباره بی‌خیال این می‌شوم که قرار است چکاره شوم. دوباره از آن وسوسه‌ی ترسناک دست‌هایم مشت می‌شود، دوباره یک «گور باباش» خرج همه چیزهای مهم می‌کنم. دوباره خوابم را به هم می‌ریزم، دوباره دستم را می‌گذارم زیر دماغم و زل می‌زنم توی دوربین و عکس می‌گیرم، دوباره‌ پست‌های خوب می‌گذارم، دوباره انقدر از پستم خوشم می‌آید که به خودم لینک می‌دهم، دوباره آنقدر کم آدم‌ها را می‌شناسم که هی سلام نکنم، دوباره...
نه. از اولش قرار نبود همه چیز این طور بی‌خبر خراب شود.

+ 87/12/02  0:3  -