یکی از اقوام دور ما هست... دختری است که دو سالی از من بزرگتر است. اولین دادهای که از او در ذهنم ثبت شده، مال وقتی است که در منزل یکی از اقوام، دو سر یک الاکلنگ نشسته بودیم. یادم هست که موقع برگشتن ماشینشان جلوی ما بود و من از شیشهی عقب میدیدمش. و بعد نفهمیدم کی غیبشان زد. دومین داده خبر ازدواجش بود که چند ماه پیش شنیدم. سومین داده چند روز پیش ثبت شد و آن این بود که شنیدم چایی دوست ندارد.
